|
,
بچگی یادش بخیر
همچی بود اسون که نگو
انقدر کیف میکردیم تو زمستون که نگو
مثلا مدرسه میرفتیم و تو مردم ده
می دادیم همیشه پوز فت و فراوون که نگو
با یه جفت ارسی و زیر شلواری و پا بی جوراب
می زدیم شلپ شلپ پا تو خیابون که نگو
از خروس خون که به قول ننمون در میشدیم
بر میگشتیم خونمون وقت شوغال خون که نگو
کوچه پس کوچه های ورامین رو گو میزدیم
دم قبرستونی و مسجد و میدون که نگو
خوش به حالمون میشد وقتی که مهمون میومد
میشدیم با دادشم دوتایی شیطون که نگو
اما وای به وقتی که مهمونه تشریف ببره
کتک ها بر سرمون میریخت چو بارون که نگو
لنگه دمپایی دسته جارو
بعدشم جامون میکردن تویه کادون که نگو
ننه جون از همه چی از همه کس غصه میگفت
از امیر ارسلان و لیل و مجنون که نگو
واسه فیلم اوشین و واسه ایکیو سان
انقدر خوشش میاد از چین و پاپون که نگو
میدونم خسته میشین از دستم دل می کنید
وگرنه انقدر حرف دارم براتون که نگو
از نظرات زیبای شما متشکرم بازم نظر بدین.
|